قسمت آخر از چهارده قسمت رمان تخیلی

خورشیدی که غایب نبود

صبح، شهر هزار فانوس دیگر همان شهر شب گذشته نبود.
صدها فانوس خاموش شده بودند.
بعضی صاحبانشان خشمگین بودند.
بعضی حیرت‌زده.
و بعضی برای نخستین بار، به جای اینکه به شعله فانوس خود نگاه کنند، به آسمان نگاه می‌کردند.
لیا در بلندترین اتاق برج ایستاده بود.
فانوس نخستین هنوز روشن بود.
شعله‌اش کوچک بود.
اما یک چیز در آن عجیب بود.
این شعله هیچ‌کس را به سوی خودش دعوت نمی‌کرد.
نمی‌گفت:
«مرا ببین.»
نمی‌گفت:
«من تنها نورم.»
فقط می‌سوخت.
آرام.
بی‌ادعا.
پیرمرد کنار پنجره ایستاده بود.
لیا گفت:
«حالا باید چه کار کنم؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«حالا باید چیزی را بفهمی که ما هفت نسل در فهمیدنش شکست خوردیم.»
«چه چیزی؟»
پیرمرد به افق اشاره کرد.
«ما تمام عمرمان منتظر روشن شدن فانوس بودیم، اما کمتر به خورشید نگاه کردیم.»
لیا ساکت شد.
خورشید از پشت افق بالا می‌آمد.
همان خورشیدی که همیشه آنجا بود.
حتی وقتی مردم شهر هزار فانوس را روشن می‌کردند.
حتی وقتی فانوس‌ها خاموش می‌شدند.
حتی وقتی کسی ادعا می‌کرد خورشید مرده است.
پیرمرد ادامه داد:
«خورشید غایب نبود.»
لیا آهسته گفت:
«پس چرا مردم فکر می‌کردند غایب است؟»
پیرمرد گفت:
«چون آن را نمی‌دیدند.»
«و ندیدن، برایشان به معنای نبودن شد.»
سپس مکث کرد.
«این بزرگ‌ترین اشتباه شهر بود.»
لیا به شعله فانوس نخستین نگاه کرد.
«این فانوس برای چه ساخته شده است؟»
پیرمرد گفت:
«برای اینکه در شب، مردم را به یاد خورشید بیندازد.»
لیا گفت:
«پس خودش خورشید نیست.»
«هرگز نبود.»
«و اگر کسی خودش را خورشید معرفی کند؟»
پیرمرد لبخند تلخی زد.
«آن وقت باید از او پرسید نورش را از کجا آورده است.»
لیا به یاد سفرش افتاد.
به یحیی النور.
به زهیرالظل.
به فانوس‌هایی که با وعده‌های بزرگ روشن شده بودند.
به مردمی که به جای پرسیدن «دلیل چیست؟»، پرسیده بودند:
«چند نفر به او ایمان آورده‌اند؟»
به رؤیاهایی که جای دلیل نشسته بودند.
به صداهایی که خود را از آسمان معرفی کرده بودند.
و به فانوس‌هایی که هرکدام می‌گفتند:
«من همان نورم.»
اکنون معنای همه آن‌ها را می‌فهمید.
انتظار، نشستن در تاریکی و چشم دوختن به نخستین چراغی که از دور پیدا می‌شود نبود.
انتظار یعنی شناختن خورشید.
حتی وقتی پشت ابر است.
حتی وقتی دیده نمی‌شود.
حتی وقتی هزاران فانوس می‌خواهند جای آن را بگیرند.
پیرمرد صندوقچه کوچکی را از زیر سنگ‌های کف برج بیرون آورد.
درون آن، صفحه‌ای از فلز قدیمی قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«خورشید را اگر ندیدی، به خاطر نبودنش حکم نکن.»
پایین‌تر، نامی حک شده بود.
لیا نتوانست آن را بخواند.
پرسید:
«این نام چیست؟»
پیرمرد گفت:
«نام کسی که قرن‌هاست منتظران او را می‌جویند.»
«او کجاست؟»
پیرمرد به آسمان نگاه کرد.
«حاضر است.»
لیا دوباره پرسید:
«کجا؟»
پیرمرد گفت:
«در همان جهانی که ما زندگی می‌کنیم.»
سپس نام را خواند:

مهدی.

لیا نفسش را آرام بیرون داد.
نامی که در سرزمین‌های دور نیز شنیده بود.
نامی که پیرمردان با احترام بر زبان می‌آوردند.
نامی که مادران در دعاهای شبانه زمزمه می‌کردند.
نامی که برای بعضی فقط یک داستان قدیمی بود.
و برای بعضی دیگر، وعده‌ای زنده.
پیرمرد ادامه داد:
«در شهرهای بسیار، او را انتظار می‌کشند.»
«پس چرا نمی‌آید؟»
پیرمرد به لیا نگاه کرد.
«شاید پرسش درست این نباشد.»
«پس چه بپرسم؟»
«ما برای آمدن او چه کرده‌ایم؟»
لیا کنار پنجره رفت.
پایین برج، مردم شهر جمع شده بودند.
بسیاری از آن‌ها هنوز فانوس‌های خاموش خود را در دست داشتند.
بعضی عصبانی بودند.
بعضی ناامید.
بعضی سرگردان.
و بعضی آرام.
لیا ناگهان فهمید مأموریت او روشن کردن هزار فانوس تازه نیست.
مردم به فانوس بیشتری نیاز نداشتند.
آن‌ها به شناخت خورشید نیاز داشتند.
او به سوی پله‌ها رفت.
پیرمرد پرسید:
«کجا می‌روی؟»
لیا گفت:
«پایین.»
«برای چه؟»
«برای اینکه به مردم بگویم انتظار، پیروی از هر صدایی نیست.»
پیرمرد لبخند زد.
«دیگر چه؟»
لیا گفت:
«انتظار، شناخت امام است.»
یک قدم پایین رفت.
«شناخت راه او.»
قدم دوم.
«اطاعت از حق در دوران غیبت.»
قدم سوم.
«پاک کردن دل از دروغ و خودپرستی.»
قدم چهارم.
«و اینکه هرکس ادعا کرد از سوی خورشید آمده، پیش از آنکه دنبالش برویم، از او دلیل بخواهیم.»
پیرمرد چشم‌هایش را بست.
هفت نسل انتظار.
اکنون به یک دختر جوان رسیده بود.
اما انتظار دیگر فقط یک واژه نبود.
به مسئولیت تبدیل شده بود.
وقتی لیا به میدان رسید، مردم ساکت شدند.
یکی فریاد زد:
«فانوس ما چرا خاموش شد؟»
دیگری گفت:
«پس نور حقیقی کدام است؟»
سومی پرسید:
«اگر امام ما غایب است، چگونه او را بشناسیم؟»
لیا به آسمان نگاه کرد.
خورشید اکنون کاملاً بالا آمده بود.
گفت:
«غیبت، به معنای نبودن نیست.»

مردم آرام شدند.
«گاهی کسی از چشم ما پنهان است، اما از حقیقت جهان پنهان نیست.»
سپس فانوس کوچکی را که در دست داشت بالا برد.
«ما قرار نیست امام خود را با هر مدعی، هر خواب، هر صدا و هر ادعایی عوض کنیم.»
فانوس را پایین آورد.
«امام زمان، برای اینکه مردم او را بشناسند، به هزار مدعی نیاز ندارد.»
صدایش آرام‌تر شد:
«ما به شناخت نیاز داریم.»
یکی از مردم پرسید:
«و اگر او را نبینیم؟»
لیا پاسخ داد:
«منتظر خورشید می‌مانیم، نه هر فانوسی که ادعا کند خورشید است.»
سکوت میدان را پر کرد.
در آن روز، مردم شهر هزار فانوس تصمیم گرفتند همه فانوس‌ها را دور نریزند.
آن‌ها فانوس‌های دروغین را از فانوس‌های راهنما جدا کردند.
فانوس‌هایی را که صاحبانشان برای خودنمایی ساخته بودند خاموش کردند.
و فانوس‌هایی را که راه را به سوی حقیقت نشان می‌دادند نگه داشتند.
اما یک قانون تازه بر سردر شهر نوشتند:
«هیچ فانوسی خورشید نیست.»
زیر آن نوشتند:
«هر نوری را از منشأش بشناس.»
و در پایین‌تر:
«منتظر حقیقی، همزمان که برای ظهور دعا می کند، برای اصلاح خویش آماده می‌شود.»
سال‌ها گذشت.
شهر هزار فانوس دیگر هزار فانوس نداشت.
بسیاری از فانوس‌ها خاموش شدند.
اما شهر روشن‌تر شد.
کودکانش یاد گرفتند هر ادعایی را نپذیرند.
جوانانش آموختند که عشق بدون معرفت ممکن است انسان را به سوی هر صدایی بکشاند.
پیرانش فهمیدند انتظار فقط نشستن نیست.
و فانوس‌داران شهر، شب‌ها پیش از خواب، یک دعا را زمزمه می‌کردند:
برای آنکه وقتی خورشید از پشت افق طلوع کرد، چشم‌هایشان آن‌قدر به نورهای مصنوعی عادت نکرده باشد که حقیقت را نشناسند.
لیا نیز پیر شد.
اما هیچ‌گاه فانوس نخستین را برای خودش برنداشت.
آن را در همان برج گذاشت.
روزی کودکی از او پرسید:
«چرا فانوس را با خودت نمی‌بری؟»
لیا لبخند زد.
«چون فانوس برای راه است، نه برای صاحب شدن.»
کودک پرسید:
«پس صاحب نور کیست؟»
لیا به آسمان نگاه کرد.
«آن‌کس که نور از اوست.»
یک شب، سال‌ها بعد، لیا در کنار دریای خاموش نشسته بود.
پیرزنِ مو نقره‌ای دیگر در میان مردم نبود.
پیرمرد برج نیز سال‌ها پیش چشم از جهان بسته بود.
شعله فانوس نخستین هنوز در برج می‌سوخت.
دریا آرام بود.
لیا چشم‌هایش را بست.
صدای موج‌ها آمد.
و در میان آن صدا، گویی زمزمه‌ای از دور شنید:
«فانوس‌دار…»
لیا چشم گشود.
کسی آنجا نبود.
فقط افق.
و خورشید.
اما این بار لیا فهمیده بود.
منتظر بودن به معنای بی‌عمل نشستن نیست.
منتظر بودن یعنی آن‌قدر خودت را آماده کنی که اگر حجت حق را شناختی، به خاطر عادت، ترس، منفعت یا فریب، پشت به حقیقت نکنی.
یعنی در دوران غیبت، غیبت امام را به غیبت او از زندگی خود تبدیل نکنی.
یعنی جامعه را برای عدالت آماده کنی.
یعنی علم بیاموزی.
اخلاق را زنده نگه داری.
دست ستمگر را نگیری.
به دروغگو میدان ندهی.
و در میان هزاران صدای مدعی، صدای حق را با معیار حق بشناسی.
لیا فانوسش را روشن کرد.
اما این بار آن را به سمت مردم نگرفت.
به سمت آسمان گرفت.
شعله کوچک فانوس، در برابر خورشید تقریباً دیده نمی‌شد.
و همین، زیباترین حقیقتی بود که آموخته بود.
فانوس واقعی قرار نیست جای خورشید را بگیرد.
فقط باید راه را تا خورشید نشان دهد.
لیا آرام گفت:
«ای صاحب الزمان…»
باد از روی دریا گذشت.
«اگرچه چشم ما از دیدنت محروم است، جهان از حضورت خالی نیست.»
اشک در چشم‌هایش جمع شد.
«ما نمی‌خواهیم هر نور دروغینی را به جای تو بپذیریم.»
فانوس را پایین آورد.
«ما می‌خواهیم آن‌قدر تو را بشناسیم که در میان هزاران مدعی، تو را گم نکنیم.»
در دوردست، نخستین پرتو صبح بر دریا افتاد.
فانوس خاموش شد.
نه از شکست.
بلکه چون دیگر نیازی به آن نبود.
خورشید طلوع کرده بود.
و برای نخستین بار، شهر هزار فانوس فهمید:
خورشید در تمام این سال‌ها غایب نبود.
این چشم‌های ما بود که باید برای دیدن او آماده می‌شد.
لیا لبخند زد.
فانوس را کنار ساحل گذاشت و به سوی شهر برگشت.
پشت سرش، دریای خاموش آرام‌آرام روشن می‌شد.
و بر بلندترین برج، فانوس نخستین هنوز می‌سوخت.
نه برای اینکه جای خورشید باشد.
بلکه برای اینکه هرکس شب از راه رسید، بداند:
خورشیدی هست.
راهی هست.
حجتی هست.
و کسی که حقیقتاً منتظر اوست، باید از همین امروز، شایستگی دیدار و یاری او را در خود بسازد.پایان