دسته: دل نوشته ها

نامه ای از دلتنگی به صاحب زمان

دل‌نوشته‌ای خطاب به حضرت ولی‌عصر (عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف)   سلام بر تو ای آشناترین غریب؛ ای که نامت آرام جان خسته ماست و یادت چراغی است که در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی هنوز خاموش نشده است. مولای من! چه دشوار است زندگی...

ادامه مطلب

رمان حقیقی با نام خورشیدی که غایب نبود

قسمت آخر از چهارده قسمت رمان تخیلی خورشیدی که غایب نبود صبح، شهر هزار فانوس دیگر همان شهر شب گذشته نبود. صدها فانوس خاموش شده بودند. بعضی صاحبانشان خشمگین بودند. بعضی حیرت‌زده. و بعضی برای نخستین بار، به جای اینکه به شعله فانوس...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام برجِ بی‌فانوس

قسمت سیزدهم از چهارده قسمت رمان تخیلی برجِ بی‌فانوس صبح هنوز از راه نرسیده بود که پیرمرد درِ خانه را گشود. شهر هزار فانوس زیر مهی خاکستری فرو رفته بود. شب گذشته هزاران نور در خیابان‌ها می‌درخشیدند، اما اکنون بیشتر فانوس‌ها خاموش...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام آن‌که سال‌ها منتظر بود

قسمت دوازدهم از چهارده قسمت رمان تخیلی آن‌که سال‌ها منتظر بود شهر هزار فانوس از دور شبیه آسمانی بود که بر سطح دریا فرو افتاده باشد. لیا هرچه نزدیک‌تر می‌شد، نورها بیشتر می‌شدند. هزاران فانوس بر برج‌ها، پل‌ها، خانه‌ها و حتی بر...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام فانوسی که از خاکستر برخاست

قسمت یازدهم از چهارده قسمت رمان تخیلی فانوسی که از خاکستر برخاست پنج شب از رسیدن لیا به سرزمین دریاهای خاموش گذشته بود. در این پنج شب، هیچ معجزه‌ای رخ نداده بود. نه آسمان شکافته شده بود، نه خورشیدی از اعماق آب‌ها طلوع کرده بود،...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام سفری به دریاهای خاموش

قسمت دهم از چهارده قسمت رمان تخیلی سفری به دریاهای خاموش لیا فانوسش را بست. نه برای خاموش کردن، بلکه برای آماده‌سازی آن برای سفری که فانوس‌خانه قرن‌ها از آن بیم داشت.او آمده بود تا به جایی برود که فانوس‌ها دیگر از خورشید یاد...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام صدای فانوس

قسمت نهم از چهارده قسمت رمان تخیلی صدای فانوس نامش «لیا» بود.نه تازه‌وارد بود، نه کهنه‌کار. فانوسش همیشه نوری کم‌رمق داشت، انگار منتظر چیزی‌ست؛ نه خاموش، نه روشن. در جریان مهرا، نه دلبسته شد، نه معترض. فقط دید. و این دیدن، آغاز...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام دروغی با نقاب حقیقت

قسمت هشتم از چهارده قسمت رمان تخیلی دروغی با نقاب حقیقت روزها از روشنی فانوس نیسا گذشته بود. فانوس‌خانه، آرام بود؛ گویی همه چیز بر وفق نور پیش می‌رفت.اما همیشه، وقتی سکوتی طولانی بر جایی حاکم شود، صدایی ناشناس از دور...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام دو فانوس، یک راه

قسمت هفتم از چهارده قسمت رمان تخیلی دو فانوس، یک راه نامش «نیسا» بود؛ پری‌ای جوان با چشمانی همیشه نگران. نه فانوسش خاموش بود، نه روشن. شعله‌ای لرزان، میان شک و یقین، دلش راپر دود کرده بود.او نه جرئت داشت از فانوس‌خانه دل بکند،...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام فانوس‌داری از جنس زخم و نور

قسمت ششم از چهارده قسمت رمان تخیلی فانوس‌داری از جنس زخم و نور بازگشت از ساحل طلایی، برای شعله آسان نبود. اما هر قدمی که برمی‌داشت، فانوسش روشن‌تر می‌شد. نه به خاطر نوری که از نَرگسا گرفته بود، بلکه از فروغی که در دلِ زخم‌های...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام سایه‌هایی بر ساحل طلایی

قسمت پنجم از چهارده قسمت رمان تخیلی سایه‌هایی بر ساحل طلایی ساحل طلایی، جایی بود که نورهای جعلی می‌درخشیدند. ماسه‌ها زیر تابش آن فانوس‌های دروغین برق می‌زدند، اما هر کسی که قدم در آن ساحل می‌گذاشت، پس از مدتی چیزی را حس می‌کرد…...

ادامه مطلب

رمان تخیلی با نام پری جعلی و فانوس تقلبی

قسمت چهارم از چهارده قسمت رمان تخیلی پریِ جعلی و فانوس‌ تقلبی باد دریا آرام بود. صدای موج‌ها، لالایی شبانه‌ی فانوس‌خانه شده بود. نَرگسا کنار دیوار مرجانی نشسته بود و مشغول مرمت فانوس یکی از زائران، که تازه از دریای شک بازگشته...

ادامه مطلب
Loading

مشاهده مقالات دسته خاص