قسمت دوم از چهارده قسمت فصل اول رمان تخیلی
دریای شب و خورشیدِ گمشده
نَرگسا، حالا دیگر فانوسش را نه برای خود، که برای پریانِ خاموشِ دیگر میبرد. از کوههای مرجانی عبور میکرد، از گودالهایی که حتی فانوس هم در آن رنگ میباخت. میخواست به اعماقترین آبها برسد؛ جایی که افسانهها میگفتند خورشیدِ گمشده در آن به خواب رفته است.
در راه، به ساحل صدفهای خاموش رسید. پریانی آنجا بودند که فانوسهایشان از جنس رؤیا شده بود؛ سبک، درخشان، اما بیجان.
نَرگسا با فانوس شکستهاش پیش رفت.یکی از پریان گفت:«این فانوس از نور نیست، از درد ساخته شده.»نَرگسا لبخند زد:«و مگر نه اینکه نورِ واقعی، از دل درد متولد میشود؟»
پریِ خاموش، فانوسش را پایین آورد.نَرگسا گفت:«خورشید، فقط در فانوسهایی میتابد که راستگو باشند. بیا، با من بیا تا از خود خورشید بپرسیم…»
آن شب، با گروهی از فانوسشکستگان، به سفری رفتند که هیچ پریای تا آن روز جرئت نکرده بود:سفر به دریای شب.
دریای شب، جاییست که نور نمیرسد؛ جایی که سایهها حرف میزنند. موجوداتی در آن زندگی میکردند که خود را “پیکهای خورشید” مینامیدند. آنها دروغ را با آیات تقلیدی میپوشاندند و فانوسهایی با نور جعلی در دل تاریکی میکاشتند.
یکی از آن موجودات نزدیک شد. چهرهاش آشنا بود… شبیه همان «فرستادهی نهان» از گذشتهی نَرگسا.گفت:«باز آمدهای؟ اما اینبار، با دیگران؟ فانوسِ شکستهات را به ما بده… ما میسازیمش، درخشانتر از قبل.»
موجود تاریکی فریاد زد، و تاریکی به موج تبدیل شد. اما آن هنگام، فانوس شکسته نَرگسا… روشن شد. نه از بیرون، بلکه از درون. نوری آهسته اما زنده، از دل دردهایش جوانه زد.
و در دل دریای شب، خورشید گمشده پاسخ داد.نه با صدا، بلکه با نور.فانوسِ نَرگسا، با شعاعی از خورشید مهر خورد…و همهی فانوسهای خاموش، یکییکی روشن شدند.
آخرین دیدگاهها