قسمت سوم از چهارده قسمت فصل اول رمان تخیلی
فانوس‌خانه‌ی نور
نَرگسا بازگشت.
نه آن‌گونه که رفته بود؛ تنها، خسته، و فانوس‌به‌دست…بلکه این‌بار، با کاروانی از پریان نور‌طلب، هر یک با فانوسی که از شعاع خورشید حقیقی روشن شده بود. فانوس‌هایی از دل تاریکی، اما مهر خورشید بر جانشان نشسته بود.
دریا در مسیر بازگشت خاموش شده بود؛ گویی حتی آب‌ها هم در برابر نورِ بی‌ادعا، تعظیم کرده بودند. صخره‌های نمک، که روزی تلخی گم‌گشتگی را در خود داشتند، اکنون بوی امید می‌دادند. مرجان‌ها آواز می‌خواندند و موج‌ها شعر می‌گفتند:
باز فانوسی آمد، از دل شب…اما روشن، اما راستین…
در کنار یکی از قدیمی‌ترین صدف‌ها، نَرگسا و یارانش فانوس‌خانه‌ای ساختند. نه از مرجان و ماسه، که از خاطره‌ها، از دردی که طی شده بود، از نوری که حالا مسیر را نشان می‌داد.
او بر بلندای فانوس‌خانه نوشت:
“وصایت!،  به ا
دعا نیست… نور است.و تنها آنان که خورشید آن‌ها را مهر کرده، فانوس دارند.”

پریان گم‌گشته، یکی‌یکی به فانوس‌خانه آمدند. بعضی هنوز با فانوس‌هایی خاموش، بعضی با فانوس‌هایی که از جنس سراب بودند. نَرگسا آن‌ها را قضاوت نکرد، تنها یک جمله می‌گفت:”اگر فانوس تو نورش از خود خورشید نیست، بگذار خاموش شود… تا از نو برافروخته گردد.”
در شب‌های سرد دریا، نَرگسا برای پریان داستان می‌گفت؛ از فرستاده‌ی نهان، از دل‌هایی که فریب خوردند، از نوری که از دل تردید سربرآورد.و با هر داستان، فانوسی روشن می‌شد.
او فانوس‌دار شد، اما نه چون خود را وصی می‌دانست؛ بلکه چون راه را دیده بود، و دیگران را هم به همان نور دعوت می‌کرد.
و فانوس‌خانه‌ی نور…شد پناهگاه پریانی که حقیقت را می‌خواستند، نه صرفاً صدا را و نه ادعا را.بلکه خود نور را می‌خواستند، .