قسمت دهم از چهارده قسمت رمان تخیلی

سفری به دریاهای خاموش

لیا فانوسش را بست. نه برای خاموش کردن، بلکه برای آماده‌سازی آن برای سفری که فانوس‌خانه قرن‌ها از آن بیم داشت.او آمده بود تا به جایی برود که فانوس‌ها دیگر از خورشید یاد نمی‌کردند؛سرزمین دریاهای خاموش، جایی آن‌سوی مه‌های یخ‌زده، جایی که نام خورشید در زمزمه‌ها هم محو شده بود.
شعله هنگام بدرقه گفت:«نترس از خاموشی فانوس‌ها…بترس از آن‌که نپرسند چرا خاموش‌اند.»
لیا با فانوسی کوچک و قلبی بزرگ راه افتاد.با او تنها یک چیز همراه بود: نامه‌ای از نَرگسا روی آن نوشته شده بود:«اگر در دل کسی نوری دیدی، حتی اندک، فانوس را بی‌صدا در برابرش بگیر… نور، راه خود را می‌یابد.»
او به جزایری رسید که فانوس‌ها در آنها پوسیده بودند. پریان آن‌جا در تاریکی زاده شده و در تاریکی زندگی کرده بودند.نخستین برخورد، سرد بود.یکی از آنها، با خنده‌ای تلخ گفت:«اگر خورشیدی هست، چرا تا امروز ما را ندیده؟»
لیا پاسخ نداد.تنها فانوسش را گشود و گذاشت نورش روی چهره‌ی آن پری بیفتد.در نگاهش، قطره‌ای لرزید… نه اشک، نه ترس… یاد.
آن شب، او تنها ماند؛ اما نور فانوسش را بالای تپه‌ای کوچک نصب کرد، جایی که هر شب، شعاعی از حقیقت به سوی دریا می‌رفت.و در شب پنجم، یکی از پریان، در سکوت، فانوسی خاموش آورد و کنار فانوس لیا نشاند…نگاه نکرد، حرف نزد، فقط نشست و صبر کرد.
لیا لبخند زد.می‌دانست این آغاز است.نوری تازه، در دل جایی که سال‌ها فراموش کرده بود چگونه دیدن را.
و در پایان آن شب، فانوسِ دومی روشن شد.نه با قدرت، نه با صدا، بلکه با گرمایی آرام… از جنس حقیقت.