قسمت دوازدهم از چهارده قسمت رمان تخیلی
آنکه سالها منتظر بود
شهر هزار فانوس از دور شبیه آسمانی بود که بر سطح دریا فرو افتاده باشد.
لیا هرچه نزدیکتر میشد، نورها بیشتر میشدند.
هزاران فانوس بر برجها، پلها، خانهها و حتی بر بدنه کشتیهای خاموش آویخته بودند. بعضی نورها سفید بودند، بعضی طلایی، بعضی آبی و بعضی چنان سرخ که انگار درونشان آتشی بیقرار میسوخت.
اما چیزی عجیب بود.
هیچکدام از نورها به دیگری شبیه نبود.
لیا به یاد سخن پیرزن افتاد:
«مشکل شهر فقط تاریکی نیست؛ فراوانی نورهای مدعی است.»
قایق کوچک او وارد بندر شد.
هیچکس به استقبالش نیامد.
نه نگهبانی.
نه خوش آمد گویی.
نه کودکی که از آمدن مسافری تازه خوشحال شود.
فقط صدای زنجیرهای قدیمی بود که با موجها برخورد میکردند.
لیا قدم روی اسکله گذاشت.
در همان لحظه، هزار فانوس با هم خاموش شدند.
شهر در یک نفس فرو رفت.
لیا ایستاد.
صدای قلب خودش را میشنید.
بعد، تنها یک فانوس روشن شد.
در انتهای خیابانی باریک.
سپس فانوس دوم.
سوم.
چهارم.
فانوسها یکی پس از دیگری روشن میشدند و راهی از نور در دل تاریکی میساختند.
لیا آهسته قدم برداشت.
هرچه جلوتر میرفت، شهر ساکتتر میشد.
تا اینکه به ساختمانی رسید که برخلاف همه خانههای شهر، هیچ فانوسی بر آن نبود.
روی درِ چوبی ساختمان فقط یک جمله حک شده بود:
«اگر برای یافتن نور آمدهای، نخست تاریکی خود را بشناس.»
لیا دستش را روی در گذاشت.
در باز شد.
پیرمردی پشت میز نشسته بود.
موهایش کاملاً سفید بود، اما چهرهاش پیر به نظر نمیرسید. کنار او فانوسی خاموش قرار داشت.
لیا پرسید:
«شما مرا میشناسید؟»
پیرمرد سرش را بلند کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
«من تو را نمیشناسم.»
لیا کمی تعجب کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«اما سالهاست منتظر آمدنت هستم.»
لیا نزدیکتر رفت.
«چطور ممکن است منتظر کسی باشی که نمیشناسی؟»
لبخند کمرنگی روی صورت پیرمرد نشست.
«چون منتظر نام تو نبودم.»
به فانوس خاموش اشاره کرد.
«منتظر کسی بودم که وقتی هزاران نور را دید، از خودش بپرسد کدامیک حقیقتاً نور است.»
لیا ساکت ماند.
پیرمرد از جا بلند شد و به سمت قفسهای رفت.
از میان کتابهای خاکگرفته، جعبهای کوچک بیرون آورد.
آن را روی میز گذاشت.
در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک تکه فلز قرار داشت.
همان نشانی را داشت که پیرزن کنار دریای خاموش پیدا کرده بود.
خورشید نخستین.
لیا نفسش را حبس کرد.
«این را از کجا آوردید؟»
پیرمرد گفت:
«پدرم آن را به من داد.»
«و پدرتان؟»
«او هم از پدرش.»
لیا به قطعه فلزی خیره شد.
«پس این چند نسل دست به دست شده؟»
«هفت نسل.»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد.
«و هر نسل فقط یک وظیفه داشت.»
«چه وظیفهای؟»
پیرمرد به فانوس خاموش کنار خود نگاه کرد.
«منتظر ماندن.»
لیا با تعجب گفت:
«منتظر چه کسی؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«کسی که قرار نیست فقط فانوسی روشن کند.»
صدای موجها از پشت پنجره شنیده میشد.
«پس چه کاری قرار است بکند؟»
پیرمرد گفت:
«فرق میان نور و انعکاس را بفهمد.»
آن شب، پیرمرد داستانی را برای لیا تعریف کرد.
سالها پیش، شهر هزار فانوس فقط یک فانوس داشت.
فانوسی کوچک در بلندترین برج شهر.
همه مردم به همان نور نگاه میکردند.
اما روزی مسافری از دریا رسید.
او فانوس دیگری روشن کرد.
گفت:
«این نور از خورشید حقیقی آمده است.»
مردم دور او جمع شدند.
چند سال بعد، مسافر دیگری آمد.
او هم فانوسی روشن کرد.
گفت:
«نور من حقیقیتر است.»
سومی آمد.
چهارمی.
دهمی.
صد نفر.
هزار نفر.
هرکس فانوسی در دست گرفت و گفت:
«راه این است.»
و مردم، به جای اینکه بپرسند نور از کجا آمده، شروع کردند به شمردن نورها.
هرکس پیروان بیشتری داشت، مهمتر به نظر میرسید.
هرکس فانوس بزرگتری داشت، معتبرتر به حساب میآمد.
و سرانجام شهر پر شد از نور.
اما حقیقت، همان یک نور قدیمی بود.
لیا گفت:
«پس چرا کسی آن فانوس نخستین را نگه نداشت؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«نگه داشت.»
«کجاست؟»
پیرمرد به سقف نگاه کرد.
«گم شد.»
لیا خیره ماند.
«چطور ممکن است چیزی که همه دربارهاش میدانستند گم شود؟»
پیرمرد گفت:
« حقیقت و صاحب صاحب حقیقت گم نمیشود. این مردماند که راه رسیدن به آن را گم میکنند.»
نیمهشب، پیرمرد لیا را به بالای برج برد.
از آنجا شهر هزار فانوس دیده میشد.
هزاران نور.
هزاران ادعا.
هزاران مسیر.
پیرمرد گفت:
«تو باید یکی را انتخاب کنی.»
لیا به شهر نگاه کرد.
«کدام را؟»
پیرمرد گفت:
«من نمیدانم.»
لیا برگشت.
«پس چرا مرا به اینجا آوردید؟»
پیرمرد لبخند زد.
«چون اگر من جواب را به تو بدهم، تو دیگر جستجوگر نیستی. فقط پیرو پاسخ من شدهای.»
سپس سه فانوس روی زمین گذاشت.
هر سه دقیقاً یک اندازه بودند.
هر سه نور طلایی داشتند.
هر سه زیبا بودند.
آنکه سالها منتظر بود
شهر هزار فانوس از دور شبیه آسمانی بود که بر سطح دریا فرو افتاده باشد.
لیا هرچه نزدیکتر میشد، نورها بیشتر میشدند.
هزاران فانوس بر برجها، پلها، خانهها و حتی بر بدنه کشتیهای خاموش آویخته بودند. بعضی نورها سفید بودند، بعضی طلایی، بعضی آبی و بعضی چنان سرخ که انگار درونشان آتشی بیقرار میسوخت.
اما چیزی عجیب بود.
هیچکدام از نورها به دیگری شبیه نبود.
لیا به یاد سخن پیرزن افتاد:
«مشکل شهر فقط تاریکی نیست؛ فراوانی نورهای مدعی است.»
قایق کوچک او وارد بندر شد.
هیچکس به استقبالش نیامد.
نه نگهبانی.
نه خوش آمد گویی.
نه کودکی که از آمدن مسافری تازه خوشحال شود.
فقط صدای زنجیرهای قدیمی بود که با موجها برخورد میکردند.
لیا قدم روی اسکله گذاشت.
در همان لحظه، هزار فانوس با هم خاموش شدند.
شهر در یک نفس فرو رفت.
لیا ایستاد.
صدای قلب خودش را میشنید.
بعد، تنها یک فانوس روشن شد.
در انتهای خیابانی باریک.
سپس فانوس دوم.
سوم.
چهارم.
فانوسها یکی پس از دیگری روشن میشدند و راهی از نور در دل تاریکی میساختند.
لیا آهسته قدم برداشت.
هرچه جلوتر میرفت، شهر ساکتتر میشد.
تا اینکه به ساختمانی رسید که برخلاف همه خانههای شهر، هیچ فانوسی بر آن نبود.
روی درِ چوبی ساختمان فقط یک جمله حک شده بود:
«اگر برای یافتن نور آمدهای، نخست تاریکی خود را بشناس.»
لیا دستش را روی در گذاشت.
در باز شد.
پیرمردی پشت میز نشسته بود.
موهایش کاملاً سفید بود، اما چهرهاش پیر به نظر نمیرسید. کنار او فانوسی خاموش قرار داشت.
لیا پرسید:
«شما مرا میشناسید؟»
پیرمرد سرش را بلند کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
«من تو را نمیشناسم.»
لیا کمی تعجب کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«اما سالهاست منتظر آمدنت هستم.»
لیا نزدیکتر رفت.
«چطور ممکن است منتظر کسی باشی که نمیشناسی؟»
لبخند کمرنگی روی صورت پیرمرد نشست.
«چون منتظر نام تو نبودم.»
به فانوس خاموش اشاره کرد.
«منتظر کسی بودم که وقتی هزاران نور را دید، از خودش بپرسد کدامیک حقیقتاً نور است.»
لیا ساکت ماند.
پیرمرد از جا بلند شد و به سمت قفسهای رفت.
از میان کتابهای خاکگرفته، جعبهای کوچک بیرون آورد.
آن را روی میز گذاشت.
در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک تکه فلز قرار داشت.
همان نشانی را داشت که پیرزن کنار دریای خاموش پیدا کرده بود.
خورشید نخستین.
لیا نفسش را حبس کرد.
«این را از کجا آوردید؟»
پیرمرد گفت:
«پدرم آن را به من داد.»
«و پدرتان؟»
«او هم از پدرش.»
لیا به قطعه فلزی خیره شد.
«پس این چند نسل دست به دست شده؟»
«هفت نسل.»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد.
«و هر نسل فقط یک وظیفه داشت.»
«چه وظیفهای؟»
پیرمرد به فانوس خاموش کنار خود نگاه کرد.
«منتظر ماندن.»
لیا با تعجب گفت:
«منتظر چه کسی؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«کسی که قرار نیست فقط فانوسی روشن کند.»
صدای موجها از پشت پنجره شنیده میشد.
«پس چه کاری قرار است بکند؟»
پیرمرد گفت:
«فرق میان نور و انعکاس را بفهمد.»
آن شب، پیرمرد داستانی را برای لیا تعریف کرد.
سالها پیش، شهر هزار فانوس فقط یک فانوس داشت.
فانوسی کوچک در بلندترین برج شهر.
همه مردم به همان نور نگاه میکردند.
اما روزی مسافری از دریا رسید.
او فانوس دیگری روشن کرد.
گفت:
«این نور از خورشید حقیقی آمده است.»
مردم دور او جمع شدند.
چند سال بعد، مسافر دیگری آمد.
او هم فانوسی روشن کرد.
گفت:
«نور من حقیقیتر است.»
سومی آمد.
چهارمی.
دهمی.
صد نفر.
هزار نفر.
هرکس فانوسی در دست گرفت و گفت:
«راه این است.»
و مردم، به جای اینکه بپرسند نور از کجا آمده، شروع کردند به شمردن نورها.
هرکس پیروان بیشتری داشت، مهمتر به نظر میرسید.
هرکس فانوس بزرگتری داشت، معتبرتر به حساب میآمد.
و سرانجام شهر پر شد از نور.
اما حقیقت، همان یک نور قدیمی بود.
لیا گفت:
«پس چرا کسی آن فانوس نخستین را نگه نداشت؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«نگه داشت.»
«کجاست؟»
پیرمرد به سقف نگاه کرد.
«گم شد.»
لیا خیره ماند.
«چطور ممکن است چیزی که همه دربارهاش میدانستند گم شود؟»
پیرمرد گفت:
« حقیقت و صاحب صاحب حقیقت گم نمیشود. این مردماند که راه رسیدن به آن را گم میکنند.»
نیمهشب، پیرمرد لیا را به بالای برج برد.
از آنجا شهر هزار فانوس دیده میشد.
هزاران نور.
هزاران ادعا.
هزاران مسیر.
پیرمرد گفت:
«تو باید یکی را انتخاب کنی.»
لیا به شهر نگاه کرد.
«کدام را؟»
پیرمرد گفت:
«من نمیدانم.»
لیا برگشت.
«پس چرا مرا به اینجا آوردید؟»
پیرمرد لبخند زد.
«چون اگر من جواب را به تو بدهم، تو دیگر جستجوگر نیستی. فقط پیرو پاسخ من شدهای.»
سپس سه فانوس روی زمین گذاشت.
هر سه دقیقاً یک اندازه بودند.
هر سه نور طلایی داشتند.
هر سه زیبا بودند.
پیرمرد گفت:
«یکی از این سه فانوس، نور خودش را از خورشید میگیرد.»
«دومی؟»
«نورش را از فانوس اول.»
«و سومی؟»
پیرمرد مکث کرد.
«نورش را از خودش میسازد.»
لیا به سه فانوس نگاه کرد.
هیچ تفاوتی میانشان نمیدید.
پیرمرد گفت:
«انتخاب کن.»
لیا دستش را دراز نکرد.
چند لحظه بعد گفت:
«نه.»
پیرمرد لبخند زد.
«چرا؟»
«چون هنوز دلیل کافی ندارم.»
برای نخستین بار، چهره پیرمرد از رضایت روشن شد.
«همین پاسخ را هفت نسل منتظر بودم بشنوم.»
او فانوسها را خاموش کرد.
سپس گفت:
«فردا، تو را به جایی میبرم که هیچ فانوسی در آن روشن نیست.»
لیا پرسید:
«کجا؟»
پیرمرد به سمت پنجره رفت.
در دوردست، پشت شهر، برج بسیار بلندی دیده میشد.
برج تقریباً در تاریکی فرو رفته بود.
فقط در بالاترین نقطه آن، نقطهای بسیار کوچک میدرخشید.
پیرمرد گفت:
«فانوس نخستین هنوز آنجاست.»
لیا با حیرت پرسید:
«پس چرا همه میگویند گم شده؟»
پیرمرد برگشت.
«چون سالهاست کسی حقیقتا نخواسته به آن برسد.»
بعد آهسته افزود:
«اما امشب، برای نخستین بار بعد از هفت نسل، کسی وارد شهر شد که شاید بتواند.»
لیا به برج خیره شد.
و ناگهان فهمید آن صدایی که هنگام ورود به شهر شنیده بود، هنوز در گوشش مانده است:
«اگر جرئت داری، وارد شو.»
او دیگر مطمئن نبود آن صدا متعلق به شهر بود.
شاید متعلق به کسی بود که سالها در بلندترین برج شهر منتظر مانده بود.
و شاید تمام این سالها، آنکه منتظر بود، نه منتظر یک ناجی بود…
بلکه منتظر کسی بود که بتواند نور را از صاحب نور، و صاحب نور را از ادعای نور تشخیص دهد.
در آن شب، برای نخستین بار، فانوس خاموش کنار میز پیرمرد روشن شد.
اما پیرمرد آن را روشن نکرده بود.
لیا هم دست به آن نزده بود.
شعلهای کوچک درون آن میلرزید.
پیرمرد با چشمانی پر از شگفتی به فانوس نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
«پس هنوز زنده است…»
لیا پرسید:
«چه چیزی؟»
پیرمرد پاسخ نداد.
فقط به شعله نگاه کرد.
شعلهای که نه از کبریت آمده بود، نه از روغن، و نه از هیچ فانوس دیگری.
و در آن سوی شهر، در بلندترین برج، نوری بزرگتر از همیشه روشن شد.
راه آغاز شده بود.
«یکی از این سه فانوس، نور خودش را از خورشید میگیرد.»
«دومی؟»
«نورش را از فانوس اول.»
«و سومی؟»
پیرمرد مکث کرد.
«نورش را از خودش میسازد.»
لیا به سه فانوس نگاه کرد.
هیچ تفاوتی میانشان نمیدید.
پیرمرد گفت:
«انتخاب کن.»
لیا دستش را دراز نکرد.
چند لحظه بعد گفت:
«نه.»
پیرمرد لبخند زد.
«چرا؟»
«چون هنوز دلیل کافی ندارم.»
برای نخستین بار، چهره پیرمرد از رضایت روشن شد.
«همین پاسخ را هفت نسل منتظر بودم بشنوم.»
او فانوسها را خاموش کرد.
سپس گفت:
«فردا، تو را به جایی میبرم که هیچ فانوسی در آن روشن نیست.»
لیا پرسید:
«کجا؟»
پیرمرد به سمت پنجره رفت.
در دوردست، پشت شهر، برج بسیار بلندی دیده میشد.
برج تقریباً در تاریکی فرو رفته بود.
فقط در بالاترین نقطه آن، نقطهای بسیار کوچک میدرخشید.
پیرمرد گفت:
«فانوس نخستین هنوز آنجاست.»
لیا با حیرت پرسید:
«پس چرا همه میگویند گم شده؟»
پیرمرد برگشت.
«چون سالهاست کسی حقیقتا نخواسته به آن برسد.»
بعد آهسته افزود:
«اما امشب، برای نخستین بار بعد از هفت نسل، کسی وارد شهر شد که شاید بتواند.»
لیا به برج خیره شد.
و ناگهان فهمید آن صدایی که هنگام ورود به شهر شنیده بود، هنوز در گوشش مانده است:
«اگر جرئت داری، وارد شو.»
او دیگر مطمئن نبود آن صدا متعلق به شهر بود.
شاید متعلق به کسی بود که سالها در بلندترین برج شهر منتظر مانده بود.
و شاید تمام این سالها، آنکه منتظر بود، نه منتظر یک ناجی بود…
بلکه منتظر کسی بود که بتواند نور را از صاحب نور، و صاحب نور را از ادعای نور تشخیص دهد.
در آن شب، برای نخستین بار، فانوس خاموش کنار میز پیرمرد روشن شد.
اما پیرمرد آن را روشن نکرده بود.
لیا هم دست به آن نزده بود.
شعلهای کوچک درون آن میلرزید.
پیرمرد با چشمانی پر از شگفتی به فانوس نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
«پس هنوز زنده است…»
لیا پرسید:
«چه چیزی؟»
پیرمرد پاسخ نداد.
فقط به شعله نگاه کرد.
شعلهای که نه از کبریت آمده بود، نه از روغن، و نه از هیچ فانوس دیگری.
و در آن سوی شهر، در بلندترین برج، نوری بزرگتر از همیشه روشن شد.
راه آغاز شده بود.
آخرین دیدگاهها