قسمت هفتم از چهارده قسمت رمان تخیلی

دو فانوس، یک راه

نامش «نیسا» بود؛ پری‌ای جوان با چشمانی همیشه نگران. نه فانوسش خاموش بود، نه روشن. شعله‌ای لرزان، میان شک و یقین، دلش راپر دود کرده بود.او نه جرئت داشت از فانوس‌خانه دل بکند، نه باور داشت که فانوسِ خودش نجاتش می‌دهد.
شبی، کنار حوض مرجانی فانوس‌خانه نشسته بود که نَرگسا کنارش آمد. آرام و بی‌کلام، فانوس خود را کنارش گذاشت.نیسا پرسید:«چرا فانوس شما همیشه آرام است؟ حتی وقتی طوفان است؟»
نَرگسا لبخند زد:«چون از طوفان‌ها گذشته… و چون به خورشید متصل است، نه به هیجان‌ها.»
نیسا آهی کشید.«ولی فانوس من… نه گرمای فانوس شعله را دارد، نه آرامش شما را. گاهی فکر می‌کنم در من چیزی خراب است.»
همان شب، شعله هم آمد. کنارشان نشست. فانوسش را جلو نیسا گذاشت.نورش کمی ناهنجار بود؛ پرجوش و پرنور، اما صادق.
شعله گفت:«من فانوسم را از دل شکست ساختم. اما فقط وقتی نور پیدا کرد که پذیرفتم… اشتباه کرده‌ام.»
نیسا با صدایی لرزان پرسید:«شما دو فانوس دارید. یکی آرام، یکی پرشور. من کدام را باید دنبال کنم؟»
نَرگسا جواب نداد. شعله هم سکوت کرد.فقط هر دو فانوسشان را کنار فانوس نیسا گذاشتند…و آن شعله‌ی لرزان، با تلاقی دو نور متفاوت، ناگهان جان گرفت.گرم شد. روشن شد. آرام شد… بی‌آنکه هیجانش را از دست بدهد.
نَرگسا گفت:«تو لازم نیست فانوسِ کسی را تکرار کنی. فقط باید فانوس خودت را پیدا کنی… اما با نورِ درست. نه تردید، نه شک.»
شعله زمزمه کرد:«و برای پیدا کردن آن، باید گاهی در تاریکی راه رفت… اما با چشمان باز.»
آن شب، فانوس نیسا روشن شد. نه چون کسی آن را ساخت؛بلکه چون خودش فهمید که راه، میان عقل و احساس است…میان نرمی نَرگسا و آتش شعله…راهی از خود، اما به‌سوی خورشید.