قسمت ششم از چهارده قسمت رمان تخیلی فانوسداری از جنس زخم و نور
بازگشت از ساحل طلایی، برای شعله آسان نبود.
اما هر قدمی که برمیداشت، فانوسش روشنتر میشد. نه به خاطر نوری که از نَرگسا گرفته بود، بلکه از فروغی که در دلِ زخمهای خودش شعله کشیده بود.
وقتی به فانوسخانه رسیدند، پریان از دور به استقبالش آمدند. او دیگر آن پریِ خاموش نبود؛ در چشمانش درک بود، در نور فانوسش صداقت، و در سکوتش دانایی.
نَرگسا کناری ایستاد.
شعله جلو رفت، فانوسش را بلند کرد و گفت:
«ای پریان نورطلب، من فانوسدار نیستم چون همهچیز را میدانم؛
بلکه چون از راه تاریکی آمدهام، فانوس دروغ را در دستان خودم شکستهام، و حالا… میدانم فرق نور را با سایه. »
یکی از پریان پرسید:
«میخواهی فانوسهایمان را درست کنی؟ مثل نَرگسا؟»
شعله لبخند زد.
«نه. نَرگسا فانوسها را با علم و صبر اصلاح میکند…
اما من، فانوسهای دروغ را شناسایی میکنم. سایه را بو میکشم. من فانوسدار شکارچیام. »
از آن شب، فانوسخانه دو بال گرفت:
نَرگسا، فانوسدار ترمیم و آرامش.
شعله، فانوسدار دیدهبان و جستوجوگر.
پریانِ تازهوارد، دیگر فقط پناه نمیخواستند؛ پرسش میکردند، میجستند، تحلیل میکردند.
شعله هر شب داستان ساحل طلایی را میگفت؛ نه برای ایجاد ترس، بلکه برای بیداری.
او فانوسِ خودش را بالا میگرفت و میگفت:
«اگر روزی، کسی گفت از خورشید آمده… از او بپرس که خود خورشید، کِی و کجا او را فرستاده؟
اگر فانوسی داد، اول گرمایش را حس کن، نه برقش را. »
و فانوسخانه، حالا دیگر فقط پناهگاه نبود.
مدرسهای شده بود برای فانوسدارانِ آینده…
آخرین دیدگاهها