قسمت هشتم از چهارده قسمت رمان تخیلی

دروغی با نقاب حقیقت

روزها از روشنی فانوس نیسا گذشته بود. فانوس‌خانه، آرام بود؛ گویی همه چیز بر وفق نور پیش می‌رفت.اما همیشه، وقتی سکوتی طولانی بر جایی حاکم شود، صدایی ناشناس از دور می‌رسد…
آن شب، پَری‌ای غریبه وارد فانوس‌خانه شد.او نه فانوس داشت، نه سایه.تنها چیزی که با خود آورده بود، کتابی کهنه و صدایی گرم و نافذ بود.
نامش را «مهرا» گفت.
او آرام سخن می‌گفت، با واژه‌هایی از جنس نور، اما رایحه‌ای از شک.
می‌گفت:«فانوس لازم نیست از خورشید اجازه بگیرد… مگر نه این‌که خورشید همیشه هست؟ پس چرا دنبال گواهی از او؟ هر کس در دل خود نور دارد، کافی‌ست به آن ایمان بیاورد…»
پریانی که تازه آمده بودند، با علاقه گوش دادند.کلماتش پیچیده نبودند، اما زیرکانه. او چیزی نمی‌گفت که مستقیماً با فانوس‌خانه مخالفت کند، اما مدام پرسش‌هایی می‌کاشت که پایه‌های اعتماد را سست می‌کرد.
شعله در سکوت او را زیر نظر داشت.نَرگسا اما همان شب با او گفت‌وگو کرد.پرسید:«اگر دل انسان خود نور دارد، پس چرا بسیاری در دلِ خود گم می‌شوند؟ مگر نه اینکه حتی فانوس هم باید با نور خورشید روشن شود؟»
مهرا با نگاهی آرام گفت:«شاید شما خورشید را در جایی جست‌وجو می‌کنید که دیگر نیست… شاید خورشید، حالا در دل‌هایی پنهان شده که از دیده‌ها دورند…»
نَرگسا گفت:«و اگر کسی خود را خورشید نامید، بی آنکه خورشیدِ پیشین او را معرفی کرده باشد، باز هم باید پذیرفت؟»
مهرا سکوت کرد.اما نگاهش پر از رمز بود.
فردا، یکی از فانوس‌ها خاموش شد.فانوسی که تازه روشن شده بود، اما در برابر زمزمه‌های شبانه‌ی مهرا، لرزید…و خاموش شد.
شعله خشمگین شد.اما نَرگسا او را آرام کرد:«نبرد با این‌گونه تاریکی، با فریاد نیست… با بازگشت به اصلِ نور است.»
آن شب، تمام فانوس‌داران، از نیسا گرفته تا پیرترین پری، در فانوس‌خانه گرد آمدند.و یکی‌یکی، فانوس‌هایشان را از نو با مشعل خورشید اصلی که در فانوس‌خانه نگه داشته می‌شد، بازتاب دادند.فقط یک شرط:هر فانوس باید حقیقت را نشان دهد، نه تنها نور را.
فانوسِ مهرا، خاموش ماند.
و خود او، آرام و بی‌کلام، فانوس‌خانه را ترک کرد…بی‌آنکه کسی او را بیرون کرده باشد.زیرا حقیقت، نیازی به اخراج ندارد.وقتی بدرخشد، دروغ خود به سایه می‌گریزد.