قسمت پنجم از چهارده قسمت رمان تخیلی
سایههایی بر ساحل طلایی
ساحل طلایی، جایی بود که نورهای جعلی میدرخشیدند. ماسهها زیر تابش آن فانوسهای دروغین برق میزدند، اما هر کسی که قدم در آن ساحل میگذاشت، پس از مدتی چیزی را حس میکرد… خالی شدن قلب.
پری جوان، «شعله»، تصمیم گرفت با نَرگسا به آنجا برگردد. میخواست بداند چگونه فریب خورده، چرا به دروغ اعتماد کرده، و آن پیکِ مرموز واقعاً کیست.
وقتی رسیدند، هیچ اثری از پیک نبود. تنها فانوسهای پرنور و بیجان، روی نیزههای مرجانی، در باد میلرزیدند. نَرگسا فانوسش را بالا گرفت. نور آرام او، همهی آن برقها را کدر کرد.
«شعله» زیر لب گفت:«وقتی اینجا بودم، فکر میکردم این نورها، خورشیدن…»
نَرگسا گفت:«دروغ، وقتی میدرخشد، فقط تو را کور میکند. اما حقیقت، حتی اگر ضعیف باشد، به تو بینایی میدهد.»
در دل ساحل، به ساختمانی مرجانی رسیدند. بر درِ آن نوشته شده بود:خانهی پیک خورشید.
و درون آن…مردی نشسته بود، با ردایی سیاه و فانوسی بزرگتر از همهی فانوسها. چشمانش چون شب بودند. وقتی آنها را دید، لبخند زد.
«آه، نَرگسا… تویی؟ باز فانوسِ ما را شکستهای؟»
نَرگسا آرام گفت:«نه. من فانوسی را شکستم که نوری از تو گرفته بود… نوری که از حقیقت نبود، بلکه از آتشِ فریب بود.»
پیک گفت:«اما من از جانب خورشید آمدهام! مگر فانوسم نور ندارد؟ مگر کلماتم زیبا نیست؟»
شعله فریاد زد:«نور داری، اما گرما نه! زیبایی داری، اما صداقت نه!اگر از خورشید آمدهای، چرا در تاریکی خانه کردهای؟ چرا هیچگاه خودِ خورشید تو را تأیید نکرد؟»
پیک بلند شد. فانوسش لرزید. تاریکی دیوارها به لرزه افتاد.
اما نَرگسا فانوسش را بالا گرفت. نوری آرام، گرم، و بیادعا…و فانوس پیک ترک برداشت.
او نعره کشید.و سایههایش، یکییکی ناپدید شدند.
نَرگسا و شعله از خانهی پیک بیرون آمدند. ساحل طلایی، رنگ باخت. فانوسهای دروغین افتادند، ماسهها خاموش شدند.
شعله گفت:«پس حقیقت، همیشه پنهان نیست… فقط باید جرئت دیدنش را داشت.»
آخرین دیدگاهها