قسمت چهارم از چهارده قسمت رمان تخیلی
پریِ جعلی و فانوس تقلبی
باد دریا آرام بود. صدای موجها، لالایی شبانهی فانوسخانه شده بود. نَرگسا کنار دیوار مرجانی نشسته بود و مشغول مرمت فانوس یکی از زائران، که تازه از دریای شک بازگشته بود. نور ضعیف، اما زنده، در دل فانوس میتپید.
در همین هنگام، صدای گامهایی آرام، اما مردد، از دور شنیده شد.
پریای جوان با چشمانی خاکستری، فانوسی در دست داشت. فانوسی درخشان، پرنور، چشمگیر…
اما چیزی در آن فانوس طبیعی نبود. نورش نه گرم بود، نه آرام؛ برّاق و تند و بیقرار.
نَرگسا نگاهش کرد.
پری جوان گفت:
«این فانوس را از ساحل طلایی آوردهام… جایی که پیکی از خورشید آمده بود و آن را به من داد.»
نَرگسا برخاست. فانوس را در دست گرفت، و به آن نگریست.
سپس گفت:
«نورش زیاد است، اما جان ندارد. مثل گل مصنوعی… که رنگ دارد، اما عطر نه.»
پری جوان ناراحت شد:
«اما او گفت که نمایندهی خورشید است! من باورش کردم… او اسمهایی آورد، آیههایی خواند، و من فانوسم را به او دادم. این را گرفتم به جایش…»
نَرگسا فانوس را بالا برد.
نورِ تندِ آن، سایهای تاریک پشت سر پری انداخت.
او آرام گفت:
«نور واقعی، سایه را میسوزاند، نه که بزرگترش کند.»
پری جوان اشک در چشمانش نشست.
«پس من باز فریب خوردهام؟ باز فانوس دلم را دزدیدهاند؟»
نَرگسا گفت:
«بدان فانوس حقیقی هیچگاه نمی شکند پس گاهی باید فانوس را بشکنی، تا نورش از نو و از حقیقت زاده شود.
تو فانوسدزد نیستی… دزد، آن پیک دروغین بود.
اما تو، اگر بخواهی، میتوانی فانوسدار شوی.»
پری جوان، فانوس جعلی را آرام روی سنگ مرجانی گذاشت. نَرگسا فانوسی خاموش به او داد، و شعلهای کوچک از فانوس خودش به آن بخشید.
و در دل شب، فانوس تازهای روشن شد… این بار، نه با فریب، بلکه با فروتنی و بازگشت.
آخرین دیدگاهها